close
تبلیغات در اینترنت
اتفاقات بعد از رحلت حضرت پیامبر / غصب خلافت
تبلیغات
آخرين ارسال هاي تالار گفتمان
کمی طاقت داشته باشید...
عنوان پاسخ بازدید توسط
0 342 admin
0 208 admin
0 199 admin
0 243 seyyed315
0 191 admin
0 173 admin
0 188 admin
0 193 admin
0 179 admin
0 186 admin
اتفاقات بعد از رحلت حضرت پیامبر
دسته بندی : تاریخ اسلام ,
  • بازدید : (112)

اتفاقات بعد از رحلت پیامبر /// صراط

ابن ابی الحدید و سلیم بن قیس از براء بن عازب روایت کرده اند که گفت: 

من همیشه محب بنی هاشم بوده ام. وقتی رسول الله از دنیا رفت، مانند شخص سرگردان شتابان شدم، با آن ناراحتی که برای وفات آن حضرت داشتم، پس نزد بنی هاشم پیش پیامبر در حجره می رفتم و می آمدم و دنبال بزرگان قریش می گشتم. 

در همین حال دیدم ابوبکر و عمر نیستند و ناگهان از کسی شنیدم که می گوید : جمعیت در سقیفه ی بنی ساعده هستند. نا گهان  دیدم کس دیگری می گوید : و با ابوبکر بیعت شد. 

طولی نکشید که ناگهان دیدم ابوبکر آمد و همراهش عمر، ابوعبیده و عده ای از اصحاب سقیفه هستند در حالی که کمربندهای صنعانی به کمر بسته بودند به هر کس می رسیدند بدون استثنا او را سخت می زدند ، جلو می انداختند ، دستش را دراز می کردند و به دست ابوبکر می کشیدند که با او بیعت کند حال چه او بخواهد و چه اِبا کند. 

عقلم را فراموش کردم و با سرعت بیرون آمدم تا این که نزد بنی هاشم رسیدم دیدم درب را بسته اند ، محکم درب را کوبیدم و گفتم : مردم با ابوبکر بن ابی قحافه بیعت کردند. 

عباس گفت : دستانتان تا آخر روزگار در خاک بماند. 

صاحب الاحتجاج ، ابن قتیبه دینوری در الامامه و السیاسه و غیر این دو نوشته اند: 

وقتی امیر المومنین از کار رسول الله فارغ شد در مسجد نشست با حالتی محزون و غمگین از فراق رسول الله. بنی هاشم دور آن حضرت جمع شدند. زبیر بن عوام نیز همراه آن حضرت بود. بنی امیه هم دور عثمان بن عفان جمع شدند و بنی زهره  هم دور عبد الرحمن بن عوف. در مسجد جمع بودند که ابوبکر، عمر و ابوعبیده جراح آمدند. گفتند : چه شده که می بینیم شما حلقه های جدا جدا هستید ؟! بلند شوید با ابوبکر بیعت کنید که انصار و مردم با او بیعت کردند. عثمان ، عبدالرحمن بن عوف و همراهانشان بلند شدند و با ابوبکر بیعت کردند. ولی امیرالمومنین و بنی هاشم و زبیر به خانه علی(علیه السلام) بازگشتند. 

راوی می گوید : عمر با گروهی از بیعت کنندگان که اسید بن حضیر و سلمه بن سلامه هم جزو آنان بود نزد آنها رفتند. دیدند آنها گرد هم اند. به آنها گفتند : با ابوبکر بیعت کنید که مردم با او بیعت کرده اند. زبیر پرید شمشیرش را بردارد، عمر گفت : این سگ را بگیرید تا ما را از شرش در امان داشته باشید. سلمه بن سلامه با شتاب جلو آمد شمشیرش را از دستش گرفت ، عمر آن را گرفته به زمین زد و شکاند. آن عده دور بنی هاشم که آنجا بودند حلقه زدند و همه شان را نزد ابوبکر بردند. وقتی آمدند گفتند : با ابوبکر بیعت کنید که مردم با او بیعت کرده اند! و قسم به خدا که اگر از این کار سر باز زنید حتما با شمشیر شما را محاکمه خواهیم کرد! وقتی بنی هاشم این وضع را دیدند یکی یکی آمدند و بیعت کردند ... 

و صاحب احتجاج از عبدالله بن عبدالرحمن روایت کرده که گفت : 

سپس عمر کمربند خود را بست و در مدینه دور می زد و صدا می زد : با ابوبکر بیعت شده ، پس بیایید برای بیعت! مردم از هر طرف می آمدند و بیعت می کردند. عمر فهمید که عده ای در خانه ها پنهان شده اند پس با عده ای نزدشان می رفت؛ ناگهان به آنها حمله می برد و آنها را در مسجد حاضر می ساخت ، آنها هم بیعت می کردند.

تا اینکه ایامی گذشت با عده ی زیادی به خانه ی علی بن ابیطالب آمد و از او خواست تا خارج شود ، حضرت اِبا فرمود. 

عمر دستور داد تا هیزم و آتش بیاورند و گفت : قسم به آن که جان عمر در دست اوست یا حتما بیرون می آیید و یا به طور حتم این خانه را با هر آنچه در او هست ، به آتش می کشم. 

به او گفتند : به راستی که در آن خانه فاطمه دختر رسول خدا و فرزندان رسول الله و آثار آن حضرت هستند. 

مردم از این حرفش خوششان نیامد و آن را زشت دانستند، وقتی فهمید که مردم خوششان نیامده و حرفش را زشت انگاشته اند گفت : شما را چه شده؟ خیال می کنید این کار را انجام می دهم ؟ فقط خواستم بترسانم. 

امیرالمومنین علی (علیه السلام) به آنها پیغام فرستاد که به هیچ وجه نمی توانم بیرون بیایم، چون مشغول جمع آوری کتاب خدایی هستم که شما آن را دور انداختید، و دنیا شما را بازی داده ، از آن باز داشت. و هر آینه قسم خورده ام که از خانه بیرون نروم و ردایم را بر دوشم نیندازم تا اینکه قرآن را جمع کنم. 

راوی می گوید : فاطمه نزد آنها آمده و پشت درب ایستاد و فرمود : 

هیچ گاه نزد گروهی بدتر از شما حاضر نشده ام. جنازه ی رسول الله را پیش روی ما رها کردید و کار خودتان را بین خودتان تمام کردید ، پس با ما مشورت نکردید و حقمان را برایمان قائل نیستید؟ 

گویا شما ندانستید که پیامبر روز غدیر خم چه فرمود ؟! به خدا سوگند به طور حتم آن حضرت در آن روز ولایت را برای او استوار کرد تا با این کار امید شما را به آن قطع کند ، ولی شما وسیله ی بین خود و پیامبرتان را قطع کردید و خداوند بین ما و شما در دنیا و آخرت حسابرس است. 

بیت الاحزان / شیخ عباس قمی/ ترجمه ی مجتی خورشیدی/ ص 105 

کپی بدون ذکر لینک زیر حرام است . 

منبع : صراط 


برچسب ها : ,,,,,,
بخش نظرات این مطلب
بخش نظرات برای پاسخ به سوالات و یا اظهار نظرات و حمایت های شما در مورد مطلب جاری است.
پس به همین دلیل ازتون ممنون میشیم که سوالات غیرمرتبط با این مطلب را در انجمن های سایت مطرح کنید . در بخش نظرات فقط سوالات مرتبط با مطلب پاسخ داده خواهد شد .
شما نیز نظری برای این مطلب ارسال نمایید:
نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتیرفرش کد امنیتی