close
تبلیغات در اینترنت
داستان مرد بصری
تبلیغات
آخرين ارسال هاي تالار گفتمان
کمی طاقت داشته باشید...
عنوان پاسخ بازدید توسط
0 340 admin
0 201 admin
0 192 admin
0 241 seyyed315
0 189 admin
0 167 admin
0 179 admin
0 187 admin
0 177 admin
0 184 admin
داستان مرد بصری
دسته بندی : حکایت ها ,
  • بازدید : (123)

اندر بصره رئیسی بود. به باغی از آن خود رفته بود. چشمش بر جمال زن برزگر افتاد . مرد باغبان را به شغلی بفرستاد و زن را گفت:درها ببندد.

 

گفتا: همه ی درها بستم الا یک در که آن نمی توانم بست.

 

گفت:[آن]کدام در است؟

 

گفت: آن در میان ما و میان خداوند است.

 

مرد پشیمان شد و استغفار کرد

منبع : hekayatenazari.blogfa.com


برچسب ها : ,,,
مطالب مرتبط
بخش نظرات این مطلب
بخش نظرات برای پاسخ به سوالات و یا اظهار نظرات و حمایت های شما در مورد مطلب جاری است.
پس به همین دلیل ازتون ممنون میشیم که سوالات غیرمرتبط با این مطلب را در انجمن های سایت مطرح کنید . در بخش نظرات فقط سوالات مرتبط با مطلب پاسخ داده خواهد شد .
شما نیز نظری برای این مطلب ارسال نمایید:
نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتیرفرش کد امنیتی